دختر اردیبهشت

مهدخت بزرگترین عشق مامان و باباش

مهدخت عروس میشود

هفته  پیش عروسی دختر عمه مهدخت بود که بعد از آماده شدن راهی شدیم  ما ساعت هفت ونیم وارد سالن شدیم .و هنوز آهنگ پخش نشده بود که خانم خانما مثل یک عروس گل رو صندلی نشسته و مشغول بررسی اوضاع هست و اینک ادامه ماجرا..... بعد از شروع آهنگ دیگه  مهدخت  ننشست و مشغول رقص و بیشتر پای کوبی بود  و در ضمن در مردانه هم ایفای نقش کرده و حسابی رقصیده و دل بابا و عمو ناصر را برده . بعد از اینکه عروسی به اتمام رسید در خانه عروس (دختر عمه اش ) هم باقی مانده انرژی را صرف میکرد . ولی در خانه پدر منو و بابایش را دراورد که چه ؟ پایش ضعف میرفت و خوابش نمیبرد . خدایا از دست این دختر. تازه بعد از گذشت چند روز سراغ  ...
30 مهر 1393

مهدخت با پریناز به فرحزاد می روند برای خوش گذرونی

امروز قرار بود که بابایی خونه نباشه برای تصحیح اوراق رفته مدرسه  مهدخت و مامانش هم حوصله شون سر رفته بود که خاله ساعده گفت بیا بریم  نهار بیرون ما هم  عزم و جزم کردیم و راه افتادیم.  به خانه خاله ساعده و عمو ناصر رسیدیم معلوم شد که بابای هم کارش تموم  شده و مهدخت خوشحال از اینکه با پریناز هست  و بابایی هم داره میاد  بعد از  تصمیمات متعدد  قرار بر فرحزاد گذاشته شد .           اینم دو تا دختر عمو که مثل خواهر  همدیگرو دوست دارند. دخترم برای ما چایی میریزه دوستت دارم  گل مامانی  و این عکسها هم برای فرحزاد ا...
16 خرداد 1393

مهدخت به شمال میرود

امسال  اخر ماه اردیبهشت بعد از تولد دو سالگی مهدخت من . عسل مامان . بابا مرتضی  تصمیم گرفت برای عوض شدن  روحیه مون برین شمال چون پایه نداشتیم  سه نفری راهی شدیم  اول می خواستیم بریم رامسر ولی برای اینکه مهدخت خسته نشه به محمود آباد رضایت  دادیم. و اینم از عکساش.   و اینجا دریاچه الیمالات در جاده چمستان امل خیلی جای قشنگیه اگر نرفتین توصیه میکنم حتما یک بار رو امتحان کنید. و مهدخت خانم خانما فضولیش گل کرده و دست توی کیف مامان و باقی ماجرا.......   در این عکس زبان من از توضیحات قاصر است   و در اخر مهدخت ب...
2 خرداد 1393

مهدخت و اولین سوالش

دیروز وقتی از بیرون می امدیم مهدخت قفل  در رو نشون داد و گفت این چیه؟ و بعد تابلو اعلانات  که به دیوار ساختمان بود رو نشون داد و سوالش و تکرار کرد که این چیه؟ منم هم جواب سوالشو دادم . دیروز در حمام  که مامان و مهدخت  رفته بودن اب بازی  و مهدخت صابون رو نشون داد و پرسید چیه؟ و من هم گفتم صابون که با هاش بدنمون رو می شوییم. قربونت برم مامان که سوال می پرسی.
28 فروردين 1393

مهدخت و نوروز و عید دیدنی

مهدخت در موقع سال تحویل با عزیز (مادر بزرگ مامانش) و خانواده خاله شکوه و خاله منیر و مامان بزرگ و بابا بزرگش بود و براش جالب بود که همه موقع سال تحویل دعا میکردند و بعد تحویل شدن سال همه به هم تبریک می گفتند. مهدخت دومین سال بود که نوروز رو میدید ولی چون سال گذشته کوچک بود تازه داشت متوجه این چیزها می شد. مهدخت امسال لباسشو با مامانش ست کرده سفید و سرمه ای اینجا هم مهدخت به عید دیدنی میرود  اخر سر هم که از عید دیدنی خسته شده بود خونه عزیز یه خواب خوبی کرد باز هم عکس از لحظه سال تحویل  هست که به دستم برسه می ذارم ...
1 فروردين 1393

مهدخت و پرهام

در مطلب قبلی که مهدخت میان دو دلبر مانده بود. مامان پرهام ( عمه جون) ناراحت از اینکه پرهام جون گوشه مظلوم ایستاده. من (مامان مهدخت) که شکار لحظه کردم حال با گذاشتن این عکس هم دل عمه جون به دست بیاد و هم یادگاری باشه برای این دو تا جوجو: ...
13 بهمن 1392

مهدخت و تاب بازی

در فصل زمستان به دلیل سرما مهدخت کمتر به پارک و گردش میره به همین دلیل در خانه تمهیداتی برای این گل دختر انجام شده تا جیگر طلای ما حوصلا اش سر نرود به همین در دو شیفت صبح و شب .تاب بازی می کند و به این طریق ایشان غذا  هم میل می کنند  چون تنها جایی که نمیتونه در برود و چون تاب بازی را دوست دارد علی رغم میلش  غذا میل می کند. ...
13 بهمن 1392

مهدخت خلاق ما

دیروز خانم خانما دست به یک اختراعی زد که دیده همگان( من و باباش) حیرت زده شد و خود خانم خانما خوشحال از اختراعش در اتاق می چرخید و ذوق خود رو نشون می داد و چیزهای به زبان مهدختی بلغور می کرد. من جمله : پشه ماشه دیدی مادی و این هم اختراع مهدخت ما: همانطور که میبینید جا کنترلی قشنگ و زیبا را مهدخت ما کشف و اختراع کرده البته پس از مرارتها و سعی و تلاش چند دقیقه ای خود خوشحال از این عمل خود و منتظر عکس العملی از سوی ما. البته همان موقع نشد که از ایشان عکس بگیریم چون انوقت حس مهدخت به هم می خورد و توجه اش به عکس معطوف میشد     ...
13 بهمن 1392

مهدخت و بزرگترین آرزویش

دیروز مامان و مهدخت رفته بودن گردش بعد از ٥ روز در خانه ماندن به خاطر سرما خوردگی. و اینک ادامه ماجرا:   وقتی سوار مترو شدن مهدخت ما بعد از رویت دستگیره های مترو و آویزان بودن و تبلیغات قشنگی رو هم داشتن هوس کرد که اون رو امتحان کند که چه حسی داره به ناچار من بیچاره(مامان) رو مجبور کرد که بایستم تا خانم خانما به آرزوی کوچولوش برسه. ایکاش همه آرزوهای ما اینقدر کوچک بود. همه خانما بعد از دیدن ما جای خودشونو تعارف میکردند و من هم جریان را تعریف می کردم که از چه قرار است ...
10 بهمن 1392